تبلیغات
عاشقانه های من - داستان دل من

عاشقانه های من

تا آخر دنیا باهات می مونم ...

داستان دل من

به نام خدا

دل من

در كنار باغچه نشسته بودم و حالی داشتم، صدای آشنای رفیقی به خودم آورد، آمد نشست و گفت : (( من مدتی از بالای پله ها مواظب تو بودم و می دیدم كه غرق خیالی ، بگو ببینم چه فكر می كردی.))

مكثی كردم و گفتم راستی این است كه نمی دانم چه فكر می كردم و شاید از این جهت خوش بودم كه آنی من و فكر،‌همدیگر را آزاد گذاشته بودیم  یعنی او مرا با خود به دنبال هزار خواستنی بچگانه  به پرتگاه و مهلكه نمی كشید و من او را برای رسیدن به خواهش های دیوانه وار خودم، به تقلا  و راه چاره جستن ، وادار نمی كردم.

گفت این جواب من نشد، باید برایم حرف بزنی و بگوئی چه فكر می كردی.....

گفتم زمستان با آرزوی بهار می گذرد اما بهار خود هزار آرزو ببار می آورد. الان كه مرا به فكر واداشتی از تماشای بهار و بوی این گل ها باز بیاد آن محبوب افتادم و آرزو كردم كه او را پیدا كنم یعنی او پیداست اما دلش از كفم رفته...

آری ، قصه را برایت می گویم: سالی در زمستان روز می شمردو و از پشت برف و باران، می دیدم كه بهار آمده و باغچه پر از گل شده و با دوستان و گلرخان ، داد عیش و عشرت می دهم.

بهار آمده و خانه گلستان شد و شب مهتابی با یاران به صحبت می نشستیم. در میان ما رفیقی بود كه یادش به خیر آواز خوشی داشت اما از آن خوشتر و لطیف تر دل حساس و مهربانش بود . چون می دانست كه آن دختر بیگناه مرا دوست دارد و من آزارش می كنم از زبان سعدی ناله هایی چنان عاشقانه و سوزناك سرداد كه دل سنگ هر معشوقی آب می شد.

نیش آنهمه خار و تیغ  نامهربانی و بیداد را كه به جان دختر عاشق روا می داشتم، در قلب خود احساس كردم و آنشب فهمیدم كه شعر و موسیقی چه اندازه در جهان ، از سنگدلی و ستمكاری می كاهد.

از مقام معشوقی اوج گرفتم و عاشق شدم،عاشقی شرمنده و نالان...

داستان این عشق  و هجران را من در حكایتی به نام شیراز در كتاب آئینه آورده ام ، اگر ماجرای  دل مرا می خواهی آن حكایترا بخوان كه سراپا سوز پشیمانی و درد جدایی است و گرنه اصل واقعه دو كلام بیشتر نیست همچنانكه عشق لیلی و مجنون قصه ای بس ساده و هر روزی بود منتها دل شاعری را شورانده و باین صورت در آمده . شكل خاطره پسند و عبرت انگیز عشق و شوریدگی آنست كه در ضمیر شاعر نقش می بندد نه آن چند كلمه شورح سرد و بی روح و واقعه.اما تو اگر باز این چند كلمه را از من بخواهی، این است كه دختر همسایه را برای یكی از دوستان خواستگاری كرده بودند: دختر گفته بود كه من فلانی را می خواهم و جز با او شوهر نمی كنم.

این خبر به من رسید و هر روز از عشق و آتش دختر مژده ی تازه ای برایم می آوردند غافل از آنكه من جوان بودم و كار جوان، دل آزردن و عاشق كشتن است.

با وجود اینكه  پنهانی دختر را می پسندیدم و دوست داشتم، جوانمردی را بهانه كرده بودم و می گفتم: به معشوق دوست ، دست دراز نمی كنم...

لكن در ته دل، از این غرور خوش وقت بودم كه عاشق دلخسته ای را از خود می راندم و به تصور اینكه گل بسیار است، گلی را از دست میاندازم اما نمی دانستم هر گلی عاشق نمی شود.

شعر عاشق ساز سعدی و آواز جانگداز آن رفیق چشم كور دل مرا باز  كرد و جان نازنین عاشق را نشانم داد كه از زجر و آزار من، خونابه می ریزد. آنقدر گریستم تا صبح شد و به خواستگاری فرستادم و خبر جانسوز مرگ عشق را شنیدم: گفتند كه دلداده ام روز پیش با چشم گریان ، به خانه ی شوهر رفته...

سالها از این زخم می سوختم و می ساختم تا روزی داستان ناكامی و رنج پنهان خود را بنام ((شیراز)) در حكایتی گنجاندم، این شعله ی خاموش نشدنی كه در دل دارم و آن حكایت شیراز ، اثر آن شعر و آواز است.

رفیقم گفت ((من آن حكایت را خوانده ام و دوست دارم،كاشكی باز یك همچو شبی و آواز ی دست می داد...

گفتم اما مثل آن بلبل خوشغزل ، دیگر خواننده ای ندیده ام كه بی منت و بی توقع خواهش ، بخواند و هیچ انتظار توجه و تحسین و آفرین نداشته باشد.

باز چندی از شعر و آواز و دلبریهای بهار ،گفتیم و صفا كردیم. فردا از رفیق ، نامه ای به دستم دادند. نوشته بود: ای دوست عزیز ، آن خواننده ی خوبی را كه بی منت و توقع ، بخواند و اصلا تقاضای توجه و آفرین نداشته باشد، برایت پیدا كردم و فرستادم ، امیدوارم بتواند در دلت شوری بینگیزد و از خاطرات قدیم ، نوای تازه ای ساز كند.

با شوق و شتاب ، برخاستم و با استقبال خواننده ی بی خواهش و منت رفتم، آورنده ی نامه، قفسی بدستم داد و گفت  این بلبل را آقا برای شما فرستاده اند.

گاهی یك حركت ، یك حرف، یك نگاه، باندازه ی یك غزل،لطف و معنی دارد . بهتر از بلبل چه می توانست صحبت آن روز ما را خلاصه كند، خوشتر از این مگر ممكن بود از صحبت عشق و شعر و موسیقی ، یاد كرد!

از تصور اینكه با چنین نغمه سرائی شور انگیز و خیال پرور ، همنشین باشم و راز و نیاز كنم، در خاطرم غوغا شد، آرزو ها  و یادگاریهای آرام گرفته ، در هم افتاده اند: جائیكه گل و بلبل باشد ، مگر می توان آسوده نشست! آنجا  كه عاشق و معشوقی باشند ، مگر می شود به یاد عشق و سوز خود نیافتاد!

قفس را در میان شاخه های گل نسترن آویختم و برای شنیدن آواز و فغان بلبل ، از خود بی خود نشستم.

 نمی دانم كدامیك زودتر نغمه را سر دادند،  مرغ قفس بود یا دل من؟ یك وقت متوجه شدم كه این دو عاشق گرفتار، مدت هاست از خلال بندهای دو زندان،‌با هم شرح درد می گویند و در گفت و شنودند. من باینجا  رسیدم كه بلبل می گفت ((پس چرا هر چه می خوانم ، گلها جوابم نمی دهند، چرا نمی آیند و بر سر و رویم نمی ریزند!

دل آهی كشید كه خوبان از زاری و التماس عاشق، در جای خود، سنگین تر و سخت تر می نشینند تا از سوختن او اتش هر كه را عاشق نیست، بگیرانند. شاعر و بلبل را برای سوختن و نالیدن می خواهند و انتظار عشاقی بهتر از آنها دارند.

بلبل از قهر و نومیدی، خنده ی درازی با آواز سرداد و گفت اما به خدا معشوق من این ها نیستند كه نه دل دارند و نه مهربانی، این معشوقان پر نخوت و بی اعتنا شعرا برای بازی و تفریح خود ، سربار زندان ماكرده اند. ما بلبلان تا هم آوازی نكنیم و یكدیگر را نپسندیم، معشوق نمی گیریم.

من صدای معشوق را به گوش می شنوم كه مرا بزیر این آسمان آزاد می خواند كه بیا...بیا... چه كنم كه پر و بالم به بند این زندان بسته!...

دل فغان كرد كه چه خوب دستان زدی ، معشوق من هم آن است كه مرا به آسمان ها می خواند، همان دختری كه مرا از میان همه برگزیده و پسندیده و از دریا قطره ای بدست آورده بود و می خواست گوهری بسازد.

آنزمان ، خودخواه و نا فهم بودم و نمی دانستم عاشق چه مقامی دارد، نمی دانستم كه عاشق، در حال جذبه و الهام ، در آن حالیكه همه وقت به همه كس دست  نمی دهد ، معبود خود را به مكاشفه  پیا كرده  و رمز  وجود و فایده ی حیان را دریافته و مایه ی تسلی و نیروی بردن بار زندگی را بدست آورده. نمی دانستم كه معشوق اگر لایق خوشبختی باشدة بر بالهایی كه عاشق گسترده می نشیند و به افلاك پرواز می كند و در انجا به روح زیبای عاشق خود ، دل می بندد.

نفهمیدم و یك عمر، سرگشته و حیران بودم و می سوختم و باز هر روز می سوزم. در فصل خزان، برگ ها می ریزند و سبزه ها می خشكند  گلها به خاك می روند اما بوی گل و گیاه ، همچنان در مشام جان و امید بهار در سر باقی می ماند. عاشق من رفت و باران سرشك و گل های مهر و محبت را با خود برد اما من بیاد عشق او زنده ام و یقین دارم كه روح عاشق او هنوز مرا به عشق ورزی می خواند...

بیا بلبل جان ، چرا من كه از دستم بر می آید ، تو را آزاد نكنم! برو در این آسمان آبی بچرخ و مستی و آزادی كن و یار بخواه، آنقدر بخوان تا از یارت جواب بشنوی ، وقتی به هم رسیدید و نوك هاتان را به هم مالیدید و راز و نیاز كردید و یار شدید، یك شب مهتاب هم بیایی و در میان شاخه های گل این درخت نسترن ، به شكرانه ی عشق و آزادی ، برایم ترانه ی شادی بزنید و یك لحظه از غم آزادم كنید. آواز بلبل قفس كه جز ناله ی جان گداز ، چیزی نیست ؛ از زندان كه به جز زاری و درد جدائی ، نوائی برنمی خیزد.

دل و بلبل باید آزاد باشند تا از عشق و محبت ، دنیا را پر از شور و نشاط كنند. دل من هم به امید  آن روزی كه مثل تو آزاد خواهد شد ، از نغمه ی خوش تو پر خواهد گرفت و به جستجوی عاشق خود ، به آسمان ها پرواز خواهد كرد.

آن جا  این حجاب تن و این همه قید خود خواهی  و بند نفهمی نیست، به یك نظر همدیگر را پیدا می كنیم و در آغوش می كشیم و من عذر گناه می خواهم.

آنقدر می گریم كه تلافی چشم خشك هر چه معشوق سنگ دلست در آید، چنان التماس و زاری می كنم كه همه بشنوند : می گویم ی دل های مجروح  و خونین به خدا كه جز عشق و محبت دوائی به درد های شما نیست، این داروی جان بخش را از دست عاشق به زمین نریزید  و از او رو نگردانید كه یك عمر از دیده خون خواهید ریخت...

می گفتم و با انگشت ها ی ذوق زده، در قفس را باز می كردم.

اتفاقا روز دیگر رفیقم آمد و از آواز بلبل و احوال دل من و حكایتی كه نوشته ام جویا شد . با هم به باغچه رفتیم همین كه چشمش به قفس افتاد فغان برداشت كه بلبل را چه كردی نكند آزادش كرده باشی از تو این كار ها بر می آید!

گفتم آنقدر از عشق یار و غم جدایی دستان زد و نالید كه دلم به حالش سوخت ، آزادش كردم كه به جستجوی معشوق ، پر و بال بكشد.

چه كنم ، زندانبانی عاشق از من بر نمی آید. تو هم بیا به قصاص گناهی كه كرده ام، این دل مرا از قفس سینه آزاد كن تا او هم به یار خود برسد...

ازمطیع الدوله حجازی

 

 



[ چهارشنبه 2 شهریور 1390 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ یگانه ] [ نظرات() ]