تبلیغات
عاشقانه های من - گل كوچك فاطمه(س)

عاشقانه های من

تا آخر دنیا باهات می مونم ...

گل كوچك فاطمه(س)

گل كوچك فاطمه

چندماه گذشت. فاطمه باردار شده بود. دیگر وقت آن رسیده بود كه كودكش را به دنیا بیاورد. فاطمه درد داشت و علی این را فهمید. علی رفت و چند نفر از زن ها ی فامیل را خبر كرد تا به فاطمه كمك كنند.

ماه رمضان بود و سه سال از آمدن پیامبر به مدینه گذشته بودو زن های روزه دار به خانه فاطمه آمدند و به اتاق رفتندو فاطمه در بستر استراحت می كرد و به فكر كودكش بود.

در چنین لحظه هایی همه ی زن ها می ترسند و نگران می شوند. اما فاطمه نگران نبود و نمی ترسید. چشم هایش را بسته بود و با خدا حرف می زد. از خدا می خواست كه كمكش كند تا نوزادش را سالم به دنیا بیاورد. از خدا می خواست كه كمكش كند تا درد نكشد.

فاطمه در این فكرها بود كه بچه اش را به دنیا آورد. یكی از زن ها ، از اتاق بیرون دوید و گفت ) )مژده بدهید! بچه به دنیا آمد، اولین نوه ی پیامبر به دنیا آمد!) )

در آن لحظه علی به مسجد رفته بود تا پشت سر پیامبر نماز بخواند. مسجد كنار خانه ی فاطمه بود. كسی خبر به مسجد برد و علی فهمید كه فرزندش به دنیا آمده است. لبخندی زد و خدا را شكر گفت.

پیامبر هم لبخند زد. علی بلند شد و به خانه آمد. به دیدن فاطمه رفت و حالش را پرسید. بعد هم نوزاد را در بغل گرفت. گونه های مثل گلش را بوسید و بدنش را بویید.

فاطمه گفت:(( علی جان، برای پسرمان نامی انتخاب كن.))

علی گفت: (( بهتر است صبر كنیم تا پیامبر نام او را انتخاب كند.))

در همین وقت پیامبر در زد و وارد شد. چشم هایش از خوشحالی می درخشید. انگار دنبال گمشده ای بود. كنار بستر دخترش فاطمه رفت و از دیدن او شادمان شد. بعد سراغ نوه اش را گرفت. یكی از زن ها ، قنداقه ی نوزاد را در دامان پیامبر گذاشت.

پیامبر با دو دست، نوه ی كوچكش را بلند كرد. اول او را بویید، بعد پیشانی اش را بوسید و به علی گفت: (( آیا نامی برایش انتخاب كرده اید؟))

علی گفت: ((هنوز نه، بهتر دیدیم كه شما نامی برای او انتخاب كنید.))

پیامبر گفت: (( من هم دوست دارم كه خدا نامی برای نوه ام انتخاب كند!))

در همین وقت ، جبرئیل از طرف خداوند پیش پیامبر آمد و گفت: ((پروردگار تو را سلام می رساند و تولد نوه ات را تبریك می گوید و نام او را حسن می گذارد.))

پیامبر خوشحال شد.همان طور كه حسن كوچك را در دامان گرفته بود، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت، بعد هم گوسفندی قربانی كردند و با گوشت آن غذا پختند و همه را دعوت  كردند.

وقتی هفت روز از تولد حسن گذشت، پیامبر دستور داد موی سر نوه ای را بتراشند و به اندازه ی وزن آن، نقره به فقیران صدقه  بدهند.

برگرفته از كتاب: 14 قصه 14 معصوم



[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 07:20 ق.ظ ] [ یگانه ] [ نظرات() ]